قلبم را گچ گرفتم

تا برای یادگاری هم که شده

اسمت را روی آن بنویسی ...

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه! هیچ اتفاقی نمیفتد

روزها همانطور به رود شب میریزند

که شب ها به سپیده ی روز ...

نه پرده ای به ناگهان کشیده میشود

نه سر انگشت شاخه ای به هوای ماه میجنبد

نه تو از راه میرسی؛

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،

نه! عین روز روشن است :

تو رفته ای که باز نگردی

و من مانده ام پشت این همه کاغذ سیاه

تا هر لحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکر کنم!