به همه نگو...
قصه عشقت را ...
به بیگانگان نگو !!!
چرا که این کلاغهای غریب
بر کلاه حصیری مترسک نیز
آشیانه می سازند؟!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 14:4 توسط سپیده
|
قصه عشقت را ...

چه غريب وار به مسلخ كشانديم خدا ! به كدامين گناه ناكرده؟ بارها تو را در ذهنم جباري ديدم كه چه ناجوانمردانه مرا در مقام توضيح نشاندي از چه و براي چه ؟ كه اشتباه تو را من زبان باشم اي خاموش ، اي سكوت با من حرف بزن غم من غمي است بسيار ژرف و سياه .از آدميان خسته ام از تو بيشتر از همه تا كي در آسمان هفتم نظاره گر مني ؟ تا كي من زبان تو باشم كه مرا ياري گفتن نيست هزاران فرياد ناشكفته در گلويم مراناي فريادي نمانده است....
حرف زياد است ...