به همه نگو...

قصه عشقت را ...


به بیگانگان نگو
!!!

چرا که این کلاغهای غریب


بر کلاه حصیری مترسک نیز

آشیانه می سازند؟!

شاید بدتون بیاد...

چه غريب وار به مسلخ كشانديم خدا ! به كدامين گناه ناكرده؟ بارها تو را در ذهنم جباري ديدم كه چه ناجوانمردانه مرا در مقام توضيح نشاندي از چه و براي چه ؟ كه اشتباه تو را من زبان باشم اي خاموش ،‌ اي سكوت با من حرف بزن غم من غمي است بسيار ژرف و سياه .از آدميان خسته ام از تو بيشتر از همه تا كي در آسمان هفتم نظاره گر مني ؟ تا كي من زبان تو باشم كه مرا ياري گفتن نيست هزاران فرياد ناشكفته در گلويم مراناي فريادي نمانده است.... 

لعنتی...

دلم از عالم گرفته....

دلم از همه پره....

آخه چرا....؟

بخدا دارم خفه میشم....

چرا هیچکی به دادم نمیرسه...؟

انگار بازم باید خودم دست به کار شم و خودمو نجات بدم....

 

 

 

ای عشق...

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

 اینگونه به خاک ره میفکن ما را 

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

 ای دوست مبین به چشم دشمن ما را