عشق نمیمیرد...

پیوند عشق حقیقتا حتی با مرگ گسیخته نمیشود،چه رسد به دوری...  (ولتر)

 

یک خط در میان...

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم.
.
.
.
.
دوستان خوب
اگه می خواهید بدانید که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوانید.

چه میبافیم؟

من می بافم ... تو می بافی ... من برای تو کلاه تا سرت را گرم کنم ، تو برای من

دروغ تا دلم را گرم کنی ...

نه تو میمانی و نه هیچ یک از مردم این آبادی

 به حباب نگران لب این رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت 

 غصه هم خواهد رفت آنچنان که فقط خاطره ای می ماند

لحظه ها عریانند.به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

باران...

وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست. «حمید مصدق>>

 

شطرنج زندگی

زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه پر رنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوس ها میشود

پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما عجب کج میرود

در سر ما بس خیال باطل است

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است

ما نسنجیده پی فرزین او

غافل از اینکه حریفی قابل است

 

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس؛که یک لحظه تماشای تو رؤیاست

 

گمشده...

هرکس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود...

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هرکس به اندازه ای که احساسش می کنند هست

و خدا کسی که احساسش کند را نداشت...!!؟  

 

امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار.شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نه....

          یکی بهم گفت :

                                  قلب کسی نمیزنه واست غیر از قلب خودت....

                                                                                               راست گفت!؟